آشفتگی من از این نیست که تو به من دروغ گفته ای، از این آشفته ام که دیگر نمی توانم تو را باور کنم گدایی کردن واقعی محبت - فـصــــــل تــــازه
X
تبلیغات
رایتل
یه فصل پاک، یه فصل امن و بی وحشت برای تو که یه گلبرگ زود رنجی ...

شنبه 10 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ساعت 01:32 ب.ظ

گدای محبت که باشی، زودتر ضربه میخوری ورسم روزگار چیزی جز این نیست.
خرافه نیست. هر کجا که باشی و هرکسی که باشی اگر گدای محبت باشی
می روی دنبال عشق. عشق که می گویم نه آن عشقی که در کوچه و بازار
و خیابان پیدا می شود. نه آن عشقی که امروز از حریم آتشش طرفت
در امان نیست و فردای روزگار سردی می شود آن عشقی را می گویم
که گدای محبتش به دنبال اوست. اگر گدای محبت باشی این آتش
هیچ وقت خاموش نمی شود و عمق احساست هر روز بیش از پیش.

اولش این طوری نیست. اولش بهت سلام می کنه. حتی جواب سلامش
رو هم نمی دی. اما پافشاری می کنه. یه خورده که می گذره میگی
باشه اینم مثل بقیه. کی به کیه. تو که در دلت رو بستی.
اینم مثل بقیه یه مدتی میاد و میره. پس بی خیال. می شینی پای حرفاش.
باهاش چت می کنی. باهاش بیشتر آشنا میشی و مسافرت میری
بعدش می فهمی که در درونش چیزی هست که کمتر در کس دیگه ای دیدی.

علاقه ات بیشتر میشه ولی باز بی خیالی. میگی اینم گذریه.
تا اینکه تو شرایط سخت روحی بهت کمک می کنه.
در حد توانش زیر پر و بالت رو میگیره و اون وقته که دل لامصب
امونت رو می بره. تا میای خودت رو جمع و جور کنی عاشقش میشی.
دل رو می زنی به دریا. میگی چرا بایست احساسم رو بکشم.
میگی خودش هم که همین رو میگه. پس دلت خوش میشه که باید
بری دنبالش. باید بری تا بهش برسی. تا مال خودت بشه. تا به آرزوت برسی.
تا حس عشق ورزیدنت رو که سالهاست باهاته خالی کنی
و در عوضش هزاران حس زیبای دیگه بگیری.

نمی تونی لمسش کنی. نمی تونی ببوسیش. نمی تونی دستش
رو توی دستت بگیری فقط می تونی صداش رو از کیلومترها اون ور تر
بشنوی و باهاش ساعت ها چت کنی. و ساعتها با موبایل و تلفن و اس ام اس
کنارش هستی و شبها تا بهاش حرف نزنی خوابت نبره و همیشه در
تخیلت اون داشته باشی و به اسارت روحی شدیدی در بیای .
بعد یه مدتی می فهمی که کار از کارت گذشته. یه روز می بینیش
و با یه نگاه کارت رو می سازه. با یه خنده دلت رو گرفتار می کنه.
انگار که دوست داری بگی هیچ جای دیگه نرو. پیشم باش واسه همیشه.
شبهای طولانی رو باهاش تا صبح حرف می زنی از پشت تلفن.
شبها و روزها از هم با خبرید و ........... دلتنگی و آغاز آوارگی.

حالا مدتی گذاشته و حساس تر شدی. همش از دستت فرار می کنه.
هرچی بهش میگی دوستش داری حتی یه بارم این حس رو تجربه نمی کنی
که بهت بگه دوستت داره. اون چیزی که حس کنی قلب اونم گره خورده.
انگار یه جای کار می لنگه دلت می خواد بری پیشش. باهاش باشی
شاید اوضاع عوض بشه. جون می کنی، گرما و سرما رو تحمل می کنی،
بی خوابی ها رو، دوریش رو، اما انگار خدا نمی خواد که بشه.
همش گره می ندازه تو کارت و تو هی چت می کنی و حرف می زنی.
و با موبایل حرف میزنی و خواسته اتو میگی حاضری همه چیزتو فداش کنی
و حاضری خدمت کارش تو زندگی بشی خلاصه نیت داری و میخوای باهاش باشی
از اینکه یه روز نباشه ساعتها اشک میریزی از اینکه صداشو نشونی
کلافه هستی و دلخوشیهات میشه عکسی که برات میل کرده
و رو زمینه موبایلت گذاشتی و نگاه به چشماش میکنی و گاهی
هم میبوسیش تو رویاهاش زندگی میکنی و گاهی اشتباها
میان کلمات روز مره ات اسمشو اشتباهی نزد کسی صدا میکنی و
دلخوشیت میشه شعرایی که واسش میگی . نگاه می کنی
و همین طوری اشکه که از چشمات سرازیر میشه.
می ری جلو آینه یکی محکم می زنی تو صورتت تا شاید کمی به خودت بیای،
ولی میدونی که عاشق شدی. هرچی بیشتر میگذره علاقه ات بیشتر میشه.
نه به خاطر ذات عشق، به خاطر اینکه بیشتر می شناسیش و می فهمی
که آدم با انصافیه. خوبه با شخصیته مهربونه صادقه اهل زندگیه
دارای عقل و تعقل بالاییه میدونی بغیر از اون نمی تونی با کس دیگه ای باشی
میدونی یک روز نباشه تو بدون حضور اون نمی تونی به زندگی ادامه بدی

چشمات خشکیده بس که گریه کردی. نیرو و توانت رفته و حالا شده
بعد یک مدت انتظار، میخوای تصمیم بگیری میخوای ثابت کنی که واقعااااا عاشقشی
میخوای که تو بقلش بمیری ، میاد که سنگا رو وا بکنیم.
میاد که بفهمه چشه و تو بازم گریه می کنی چون دلت راضی نمیشه.
انگار که قراره ذبحت کنن. انگار یه چیزی بهت میگه امسال می میری.
پژمرده میشی. میشی یه آدم زار و نحیف. مثل قدیما. مثل یه نوزاد
که تازه پا گرفته و راه میره و قراره جفت پاهاش بشکنه.
خودت رو دلداری می دی و فکرای خوب می کنی.

نمی دونی بگی که چقدر دوستش داری یا نه، مبادا که ناراحتش کنی
آخه طاقت ناراحتی و غصه اش رو نداری. دلت نمیاد که بهش بگی
که هر شب با چشمای خیس به خواب رفتی. دلت نمیاد بگی که توی
تموم اون لحظه ها که صداشو میشنیدی و مثل دیوانه وارهااز پشت
مانیتور نیگاهش میکردی و حتی از حضورش احساس خوشبختی میکردی
تو اون لحظه حسرت خیلی چیزا رو تو دلت خفه کردی و هیچ وقت
بهش نگفتی. دلت نمیاد که بگی جگرت پاره پاره شده تا برسه.
تا بیاد باهات حرف بزنه. دوست داری که بهش خوش بگذره. نامردیه. نامردیه
ناراحتش کنی. روزها تند تند می گذرن تا موقع حرف زدنش می رسه.
اونی که هیچ وقت حرف نمی زده و همش میگفته سر فرصت.
اما وقتی حرف میزنه کمرت می شکنه. سنگینی حسهای این مدت لهت می کنه.
جلوی گریه ات رو می گیری و روت رو بر می گردونی مبادا که بخواد
خیسی چشمهات رو ببینه. تو می فهمی چیزی رو که حتی فکرش رو نمی کردی.
بنای عشق گذاشتن روی خرابه های محبت دیگری کار درستی نیست.
اون وقت یه شب انقدر هق هق گریه می کنی که نفست بالا نمی آد.
و چه جوری میتونی بشنوی که بخواهد اون از کنارت بره میتونی
جلوی پاره پاره شدن جیگرتو بگیری میتونی حس با او بودن رو از خودت دور کنی

یه روز صبح پا میشی،میری جلوی آینه و خودت رو می بینی.
رنجور شدی، لاغر و نحیف، شکسته و خموده، حالا مدتهاست که گذشته.
بهت زنگ می زنه اما روحت مرده. قلبت مرده. دیگه نمی تپه.
برای هیچ کس نمی تپه. با صدای همیشگیش که لطافت داره بهت
میگه حالت چطوره و تو باید مثل دیگران به او هم دروغ بگی.
باید بهش بگی من خوبم و همه چیز رو به راهه. وقتی که تلفن رو قطع می کنی
باز برات این وقایع تکرار میشه و نمی دونی تا کی باید
این جوری ذره ذره بمیری و عذاب بکشی  !