آشفتگی من از این نیست که تو به من دروغ گفته ای، از این آشفته ام که دیگر نمی توانم تو را باور کنم فکر تو هستم با این دست های سردم - فـصــــــل تــــازه
X
تبلیغات
رایتل
یه فصل پاک، یه فصل امن و بی وحشت برای تو که یه گلبرگ زود رنجی ...

چهارشنبه 11 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 01:41 ب.ظ

دلم می خواد یه چیزی رو بدونی دیگه نه عاشقی نه مهربونی ، منم دیگه تصمیمم رو گرفتم اصلا نمی خوام که پیشم بمونی. یه شب که داشتم فکرهامو می کردم دیدم با تو تلف شده جوونیم ، یه جا یه جمله قشنگی دیدم عاشق رو باید از خودت برونی. چه شعرایی من واسه تو نوشتم ، چه شعرایی من واسه تو نوشتم ، تو همه چیز بودی جز آسمونی. یادت میاد منتم رو کشیدی تا که فقط بهت بدم نشونی ، یادت میاد روی درخت نوشتی تا عمر داری برای من می خونی ، یادته گفتی حتی سلام منو به هیچ کسی نمی رسونی. حالا بیار عکس هامو تا تموم شه اگه وقت داری اگه میتونی ، نگو خجالت می کشی می دونم ، تو خیلی وقته دیگه مال اونی. خوش باشی هر جا که میری اللهی واست تلافی نکنه زمانی ، خوش باشی هر جا که میری اللهی........         

سلام ای تنها بهونه برای نفس کشیدن هنوزم پر می کشه دل برای با تو بودن. واسه جواب نامه ات می دونم که خیلی دیره بذار به حساب غربت نکنه دلت بگیره. عزیزم بگو چه رنگه روزگارت خیلی دوست دارم بشینم تو مهتاب بشینم شبی کنارت ، سرت رو با مهربونی بذاری روی شونم. تو فقط واسم دعا کن آخه دنبال بهونم. حالمو اگه بپرسی خب تعریفی نداره چون بلاتکلیف عاشق آخه تکلیفی نداره. نکنه ازم برنجی تشنه ام تشنه بارون ، چه قدر از دریا ما دوریم بی گناهیم هر دوتامون. بد جوری به هم می ریزه منو گاهی اتفاقی ، تو اگه نباشی از من نمی مونه چیزی باقی. می دونی که دست من نیست بازی های سرنوشته روی قشنگ ها خط کشیده زشت ها رو برام نوشت. حال من خیلی عجیبه دوست دارم پیشم بشینی من نگاهت کنم تو تو چشمام عشقو ببینی

چگونه فراموشت کنم تو را ، که مرا به قصر سپید عشق هدایت کردی و عاشقی بی قرار و با وفا برای خود ساختی و با صداقت عاشقانه ات دلم را به درد آوردی. چگونه فراموشت کنم تو را ، که سال ها در خیالم سایه ات را می دیدم و تپش قلبت را حس می کردم و به جستجوی یافتنت به درگاه پروردگارم دعا می کردم که خدایا پس چه وقت او را خواهم یافت؟ چگونه فراموشت کنم تو را که همزمان با تولدت در قلبم همه را فراموش کردم. برایم تمامی اسمها بیگانه شدند. دستم را به تو میدهم ، قلبم را به تو میدهم ، فکرم را به تو میدهم ، بازوانم را به تو می بخشم و نگاهم از آن توست و شانه هایم دیگر با من غریبه اند و تمامی لحظه ها تو را می خواهند و برای عطر نفسهایت دلتنگی می کنند

چگونه فراموشت کنم تو را که قلم آبی خود را به تو هدیه کردم که حتی نوشته هایت همرنگ نوشته هایم باشد. پیش ترها آبی را نمی شناختم بهتره بگویم با آبی رفاقتی نداشتم ، آبی را با تو شناختم و دلم می خواهد که با یاد تو همیشه آبی بنویسم. دستت را به من بده ، فکرت را به من بده ، سرت را به روی شانه هایم بگذار و بگذار عطر نفسهایمان را میان هم قسمت کنیم.

(عزیز راه دورم بی تو چه سوت و کورم)

همیشه چشمم از گریه تره بی تو ، دلم مثل گلهای پرپره بی تو ، غریب لحظه های غربت خویشم ، نمی دونی چی بر من می گذره بی تو...... تو قلبم ابر غم اواز می خونه ، منو با سوز آوازش می گریونه ، می دونم تا تو برگردی از این آتیش جز مشتی خاکستر نمی مونه ، هنوزم عشق تو چون چشمه می جوشد ، هنوزم اسم تو را هر لحظه می نوشم... هنوز پیراهنه یاد تو را می پوشم ، تو را حس می کنم بازم در آغوشم... به پیغامی به نامه ای یادی از من کن ، منو رها از این رنجیدن کن ، گل آبی ای محبوب مهتابی بیا این خونه تاریکو روشن کن.

 

همیشه چشمم از گریه تره بی تو

دلم مثل گلهای پرپره بی تو

غریب لحظه های غربت خویشم

نمی دونی چی بر من می گذره بی تو